تبليغاتX
برای پسرم متین
برای پسرم متین

تو تک ستاره ی زندگی ما هستی.


ملاقات با سیروس نوع A

تابستان امسال را با خبرشیوع آنفلوانزای خوکی یا نوع A یا به قولی آ از نوع باکلاه یا بی کلاهش شروع کردیم و اخبار واصله طوری بود که قرون وسطا وابتلای همگانی به طاعون وحصبه ووبا...ومرگ ومیر مردم را برای آدم تداعی می کرد٬ ولی چون هوا گرم بود وهیچ تو مود سرما خوردگی نبودیم فکر این را هم نمی کردیم که چه بساطی در پاییز ایجادکند.

از حدود ۲۰ روز پیش این ویروس مثل یک سونامی وارد مدرسه ها شد وبچه ها یکی بعد از دیگری مبتلا به طوری که آمار غایبین کلاس به نزدیک نصف جمعیت کلاس می رسید که منجر به تعطیلی مدارس در بعضی شهرها شد.اما بشنویم از گل پسری خودمان:

با تاکیدات ما مبنی بر شستن دستها در مدرسه وگذاشتن انواع صابون وژل آنتی باکتریال و ماسک  و دستمال در کیف شازده پسر٬اورا راهی مدرسه می کردیم که برود علم ودانش بیندوزد.هی خبر غایب شدن یکی یکی هم کلاسی هایش را می شنیدیم وانگشت حیرت بر لب که چه خبر است ؟

واز طرف دیگر که اگر این همه خبر است چه طور گل پسر نمی گیرد که هفته ی پیش وقتی در را باز کردیم وچشممان به جمال گل پسرروشن شددیدیم که رنگ به رو ندارد وبا گوشه چشمانی آویزان نگاه ما می کند شستمان خبردارشد که ما نیز گرفتار ملاقات با جناب سیروس نوع آ شده ایم.و کار مریض داریمان شروع شد.

پسری با تب وسرفه های خشک وحالت های تهوع وحالی زارونزار.

درمراجعه به دکتر گل پسری ۵روز استعلاجی گرفت.ولی از اون جایی که همه چیزدر گذر است ما همیشه به عاقبت این عبور مثبت وخوب می نگریم حالا سپاس خدای عزوجل را که حال ما وگل پسر خوب است.

پی نوشت:این همه شلوغ کاری واسه این انفلوانزا فقط شلوغ کاری بیش نیست نگران نباشید که چاره اش فقط استراحت است وبس .ولی مردومردونه حاجی دیدنی نروید به نفع خودتان است.

 

دوشنبه 18 آبان1388 |

 
باز آمد بوی ماه مدرسه 2

پسر کوچولوی من برای بیشتر آموختن سال تحصیلی جدیدی را شروع می کند.با شور وشوقی که برایم ناآشنا نیست.هنوز هم وقتی هوای یک روز پاییزی را نفس می کشم بوی مدرسه ام را حس می کنم هنوز هم در تکرار رنگارنگ شدن برگ درختان پاییز کودکی خودم را می بینم و گوشهایم به شنیدن  سمفونی دیر آشنای خش خش برگهای خشک باز می نشینند.

در این گذر نخ نمای روزها وسالیان تصویر خودم را منطبق بر تصویر مادرم می بینم که چشمان امیدوار ودعایی زیر لبش بدرقه راهمان بود.اکنون همان من گذر کرده از کودکی نازنین خویش را با چشمانی امیدوار ودلی روشن به آینده درآغوش می فشارم وعشقم رابدرقه راهش میکنم.راه تجربه راه یادگیری که برایش خاطرات شیرین وگاهآ گسی را به یادگار خواهد گذاشت.راهی که او خودش را پیدا خواهد کرد ومن به نظاره خواهم نشست.

باپسرم:متینم من به تو ایمان دارم ومی دانم که باپاهایی که به ظاهر کوچک است قدم های بزرگی برخواهی داشت.من وپدر همیشه کنارت خواهیم بود.     

شنبه 18 مهر1388 |

 
معرفی عجایب 7گانه امروز دنیا


چیچن ایتزا

چیچن ایتزا اثری باستانی از تمدن مایا است که در کشور مکزیک واقع شده است. این اثر جزو میراث جهانی یونسکو به شمار می‌رود. در سال ۲۰۰۷ میلادی، این اثر به همراه ۶ اثر دیگر در یک رای گیری جهانی به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید معرفی شدند

مجسمه حضرت مسیح برزیل

مجسمه مشهوری که در برزیل قرار دارد و بسیاری از مردم آن را در تلویزیون دیده اند در حقیقت مجسمه مسیح منجی است. این مجسمه با ۱۲۵ فوت ارتفاع در سال ۱۹۲۶ و در ارتفاع ۷۱۰ متری نوک کوه ساخته شده است. مجسمه مذکور حالت ایستاده عیسی مسیح را در حالیکه دستان خود را کاملاً باز کرده است نشان می دهد که این حالت نشان دهنده پذیرش همه انسانها در آغوشش است. مجسمه عیسی مسیح نشانه برزیل است که امروزه شهرتی جهانی پیدا کرده است.

کولوسئوم

معروفترین آمفی تئاتر دایره وار(بیضی ) عظیم تاریخی که تعداد ردیف‌های صندلی آن به تعداد پنجاه هزار ودارای ۸۰ در ورودی است. واژه کلوسئوم به معنی «جایگاه بزرگ» نام دیگر آن آمفی تئاتر فلاویوسی است.

 

دیوار چين

دیوار چین که یکی از هفت اعجاز جهان شمرده می شود ، در جهان به لحاظ زمان ساخت طولانی ترین و بزرگترین مهندسی تدافعی نظامی در قدیم است . این دیوار در نقشه جغرافیایی چین ۷۰۰۰ کیلومتر امتداد یافته است. این اثر سال ۱۹۸۷ در "فهرست میراث جهانی " ثبت شد. تاریخ ساخت دیوار چین به قرن ۹ قبل از میلاد باز می گردد. حکومت وقت چین برای جلوگیری از حملات ملیت های شمالی ، برجهای آتش برای خبر رسانی و یا قلعه‌های مرزی برای حصول اطلاعات دشمن را در ارتباط با دیوار و بر روی آن ایجاد کرد . در دوره حکمرانی سلسله‌های بهار وپاییز و کشورهای جنگجو ،میان دوک ها جنگ بر پا شد و کشورها با استفاده از کوه‌های مرزی به ساخت دیوار پرداختند تا سال ۲۲۱ قبل از میلاد ،امپراتور چین شی خوان پس از به وحدت رساندن چین ، دیوارهای دوک ها را به هم متصل کرد که به صورت دیوار بزرگ در مرزهای شمالی بر روی کوه‌ها در آمد . او می خواست با این کار از حملات دشمن به مراتع شمالی جلوگیری کند. در این زمان طول دیوار چین به ۵۰۰۰ کیلومتر می رسید. در سلسله خان پس از سلسله چین طول دیوار به ۱۰ هزار کیلومتر رسید. در تاریخ دو هزار و اندی ساله چین، حکمرانان دوران مختلف به ساخت دیوار چین پرداختند . تا اینکه طول دیوار به ۵۰ هزار کیلومتر رسید. این میزان معادل گردش به دور کره زمین است

اچو پیچو

اچو پیچو ، ماچو پیچو به معنی قلهٔ قدیمی، از آثار دورهٔ اینکاها می‌باشد که در ارتفاع ۲٬۴۳۰ متری از سطح دریا در دامنهٔ کوه در بالای درهٔ اوروباما در کشور پرو و در ۷۰ کیلومتری شمال کوسکو قرار گرفته‌است. اغلب اوقات از آن به‌عنوان «شهر گمشدهٔ اینکاها» یاد می‌شود. ماچو پیچو احتمالأ شناخته شده‌ترین نماد امپراتوری اینکاها می‌باشد.این شهر در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی ساخته‌شده‌ و صدها سال پیش در زمان فتح اینکاها توسط اسپانیایی‌ها متروک شده‌است. برای قرن‌ها فراموش شده‌بود و به جز عده‌ای از مردم محلی کسی از آن نامی به خاطر نداشته است. این اثر در سال ۱۹۱۱ میلادی توسط هیرام بینگهام، تاریخ‌شناس آمریکایی به جهانیان معرفی‌شد. پس از آن، ماچو پیچو به یکی از مناطق جذب توریست تبدیل ‌شد و در سال ۱۹۸۱ میلادی در فهرست آثار کشور پرو و در سال ۱۹۸۳ میلادی در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید. این اثر هم اکنون به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید شناخته می‌شود.

پترا

پترا به عربی ( البتراء ) شهری تاریخی در کشور پادشاهی اردن. این شهر باستانی در ۲۶۲ کیلومتری جنوب شهر عمّان پایتخت اردن ودر غرب راه اصلی بین شهر عمّان وشهر عقبه واقع شده‌است. شهری است به کمال که همهٔ آن در کوه و در تخته سنگهایی به رنگ گل سرخ یا رنگ صورتی تراشیده شده‌است. از اینجاست که نام این شهر زیبا پترا نهاده شده‌است. کلمه (پترا ) به زبان یونانی به معنی (صخره ) است وچون این شهر باستانی تماماً در سنگ (صخره ) کنده شده‌است آنرا پترا نامیده‌اند. همچنین این شهر تاریخی وزیبا را به خاطر گل سرخ گون بودنش بنام ( المدینة الوردیة ) نیز نامیده شده‌است، در سال ۱۹۷۸ میلادی کتابی در این مورد نوشته شده‌است که از تاریخ بنای این شهر باستانی سخن می‌گوید ، مؤلف نام کتاب را (الأسرار المَدینَة الوَردِیَة ) نامگذاری نموده‌است. نام قدیم این شهر سلع بود، یعنی (صخره ) رومیان نامش را به زبان خودشان ترجمه نموده‌اند. ، درقرن اول قبل از میلاد ودر عهد شاه غسانی حارث سوم درخشید.

تاج محل

تاج‌محل ( به اردو: تاج محال ) آرامگاه زیبا و باشکوهی است که در نزدیکی شهر اگرا و در ۲۰۰ کیلومتری جنوب دهلی نو پایتخت هند واقع شده‌است. این بنا به دستور شاه جهان، امپراتور گورکانی هند به منظور یادبود از همسر ایرانی محبوبش ممتاز محل که در سال ۱۶۳۱ (میلادی ) به‌هنگام وضع حمل فوت کرد بنا شده‌است. شاه تصمیم گرفت پس از مرگ همسرش با ساخت بنایی زیبا، مجلل و عظیم، همسرش را جاودانه کند. از این‌رو آرامگاهی زیبا بر روی قبر او بنا نهاد.همانطور که مشخص است، نام این بنای زیبا ایرانی می‌باشد. این ساختمان بر پایه مخلوطی از معماری ایرانی، هندی و اسلامی تأسیس شده‌است و در ساخت آن ۲۰،۰۰۰ هنرمند و معمار از نقاط مختلف آسیا به‌خصوص ایران، شبه قاره هند، آسیای میانه و آناتولی شرکت داشته‌اند.

شنبه 21 شهریور1388 |

 
تصاویری زیبا از فضا...

                    

                   

                  

                  

                  

                 

پنجشنبه 19 شهریور1388 |

 
10 نقطه ی عجیب دنیا...

                 کویر لوت

در مورد گرمترین نقطه ی جهان بحث ها ی بسیاری وجود دارد. برخی صحرای العزیزیه لیبی که بالاترین دمای ثبت شده در آن۵۸ درجه سانتیگراد است و برخی دره ی مرگ ( Death valley) در کالیفرنیا با ۵۶ درجه سانتیگراد را گرمترین نقطه جهان می دانند. اما ماهواره ی سازمان ناسا در کویر لوت  دمای ۷۱ درجه سانتیگراد را نیز ثبت کرده است و کارشناسان معتقدند که این دما بالاترین دمای ثبت شده در جهان است.

                   اورست

همه می دانند که کوه اورست با ارتفاع ۸۸۴۸ متر مرتفعترین قله و بلندترین نقطه جهان از سطح دریا است اما آنچه خیلی ها نمی دانند این است که قله چیمبورازو در اکوادوربا ارتفاع ۶۳۲۰ متر بلندترین نقطه جهان از مرکز زمین است. قله چیمبورازو در نزریکی خط استوا حدود ۲ کیلومتر نسبت به قله اورست، از مرکز زمین دورتر است.

                    جزیره تریستان        

جزیره تریستان در جنوب اقیانوس اطلس دورترین نقطه مسکونی در جهان و به قدری کوچک است که فاقد فرودگاه می باشد. این جزیره ۲۷۲ نفر جمعیت دارد که تنها از ۸ نام خانوادگی استفاده می کنند. این جزیره در دهه ۱۸۰۰ میلادی به مستعمرات انگستان افزوده شده. ساکنین این جزیره دارای کد پستی بریتانیا هستند و اگر از طریق اینترنت کالایی را خریداری کنند مدت ها طول می کشد تا به دست آنها برسد. در صورتی که قصد سفر به آنجا را داشته باشید باید بدانید که نزدیکترین خشکی با آن ۲۰۰۰ مایل معادل ۳۲۱۸ کیلومتر فاصله دارد.

                      آبشار آنجل

آبشار آنجل در ونزوئلا با ارتفاع 984 متر بلندترین آبشار جهان محسوب می شود.

                       سیبری

ویمیاکن روستایی است در سیبری واقع در روسیه با ۸۰۰ نفر جمعیت. پایین ترین دمای ثبت شده در این منطقه ۷۱ درجه سانتیگراد زیر صفر است و به همین دلیل سردترین نقطه مسکونی جهان محسوب می شود.

                              

حدود ۲ میلیون سال است که در دره های بیابانی ( dry valleys) واقع در آنتارتیکا بارندگی صورت نگرفته است و فاقد یخ، آب یا برف هستند.

                

                                   

گودترین نقطه جهان چاله ماریاناس در اقیانوس آرام است. عمیق ترین نقطه این چاله حدود ۱۱ هزار متر عمق دارد. اگر قله اورست را به درون این گودال بیندازیم قله آن بیش از دو کیلومتر در اعماق این اقیانوس فرو خواهد رفت. فشار آب در ته این گودال ۱۰۰۰ برابر فشار در سطح دریاست. در سال ۱۹۶۰ نیروی دریایی آمریکا زیر دریایی را با دو سرنشین به کف این گودال فرستاد. و آنها ماهی ، خرچنگ و دیگر موجودات دریایی را در اعماق این گودال مشاهده کردند.

                    

این کوه که در پارک ملی جزیره ی بافن در کانادا واقع است دارای پرتگاه عمودی به ارتفاع ۱۲۵۰ متر و زاویه ۱۵۰ درجه است.

            
                   

دریای بحر المیت با ارتفاع ۴۲۲ متر پایین تر از سطح دریا، پست ترین ساحل جهان را دارد. این دریاچه در مرز اردن و فلسطین اشغالی واقع است. جاده دور این دریاچه نیز کم ارتفاع ترین جاده جهان محسوب می شود. به دلیل شوری بیش از حد آب ( ۱۰ برابر بیشتر دریای مدیترانه) این دریاچه، هیچ موجود زنده ای در آن زندگی نمی کند ، به همین دلیل هم نام این دریاچه بحر المیت یا دریای مرده است.


یکشنبه 8 شهریور1388 |

 
چیستان

 

۱- آن چیست که یکی است و همیشه با تو است؟

۲ - عجایب جنگل بی پایه دیدم، عجایب چادر بی سایه دیدم،

بدیدم صنعت پروردگارم، دوتا سوداگر بی مایه دیدم.

۳)عجایب صنعتی دیدم در این دشت، درخت پرگلی بی سایه میگشت؟

۴)آن چیست که از میان آب می گذرد، ولی خیس نمی شود؟

 
۵)آن چیست که نمیتوانید ببینیدش، یا بچشیدش، یا با دستتان لمسش بکنید، ولی برای همه تان لازم است و همه جا هست؟

۶)آن جسم عجب چیست که بر چرخ پدید است

گه پرده ماه است و گهی حاجب خورشید؟

۷)نه دست دارد٬نه پادارد٬از همه جا خبر دارد؟

۸)آن چیست که تا آسمان نگرید، اشکش روان نمی شود؟


۹)آن چیست که نه دست دارد و نه پا، در همه جای زمین است و نمی رود به هیچ جا؟


۱۰) آن چیست که نه دست دارد، نه پا، نه استخوان دارد، نه گوشت، ولی همیشه راه میرود و و هیچ وقت هم خسته نمی شود؟



۱۱)آن چیست که خودش آب، دُشمنش آب؟


۱۲)آن کدام دوبرادرند که در زیر یک کوه زندگی میکنند،و هیچ وقت خانه یکدیگر را نمی بینند؟

۱۳)آن کدام شب تاریک است که در میان روز دیده میشود؟

۱۴)این سر کوه، اَرّه اَرّه آن سر کوه، اَرّه اَرّه میان کوه، گوشت بره!
 

-

-

-

-

-

-پاسخها

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

 ۱- خدا

۲- آسمان و خورشید و ماه

 ۳- آسمان پرستاره

۴- نور

۵- هوا

۶ - ابر

۷- باد

 ۸- باران

۹- خاک

۱۰-آ ب جوی ورود

۱۱-یخ  

 ۱۲- چشمها

۱۳-سیاهی چشم

۱۴-دندانها و زبان

پنجشنبه 5 شهریور1388 |

 
تابستان 88...

تابستان امسال کمی گرما دیر تر از سال گذشته شروع شد ولی الان که آخر تیرماهه هوا حسابی گرمه.

پارسال تابستون دلم نیومد متین رو خیلی کلاس های مختلف بفرستم چون هوا خیلی گرمتر از امسال بود وبا اساس کشی که ۲۰ خرداد پارسال انجام دادیم تا مدتها سرم گرم بود وبعدش هم که بستری شدن زهره تو بیمارستان دل و دماغ درستی برام نذاشته بود وفقط تنها کاری که کردم ثبت نام مدرسه متین بود ودیگه هیچ.هر چند وقت یه باری هم با هوشنگ به استخر میرفت و یه فوتبالی بازی میکرد.

ولی امسال با اتمام مدرسه دست به کار شدم تا به قول معروف گل پسری نهایت استفاده رو از تابستون ببره. 

قبل از هر کاری رفتیم کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان.کلاس انیمیشن وسفال ثبت نام کردیم که البته من زیاد برای سفال هم مایل نبودم ولی چه کنم که متین عاشق گل بازی وخمیر بازی و...هست ووقتی اصرارش رو دیدم دلم نیومد بگم نه .البته اصرار داشت نقاشی هم ثبت نام کنه که در اون صورت باید تختخوابشم میبرد کانون که بین سفال ونقاشی مجبور به انتخاب شد وخوب سفال رو ترجیح داد.

والبته چون عضو کتابخونه هم بود برای کلاس های کتابخوانی هم می تونست شرکت کنه که من برای نم نکشیدن سواد کلاس اولی با این فعالیت از همه بیشتر موافق بودم والبته کلاس انیمیشنش هم خیلی جذابه.

بعدش هم نوبت رسید به کلاس های ورزشی که من دوست داشتم فقط بره استخر ولی خود محترمش علاقه بسیار وافری به حضور در کلاس فوتبال هم داشت واز اونجایی که کلاس فوتبال رو پارسال پیچونده بودیم وننوشته بودیمش در مقابل ذوق وشوقش امسال همی به فکر فرو رفتم که ای دل غافل نکنه امسال هم بپیچونیم وننویسیمش فوتبال بعد ها ادعا کنه که من می تونستم کریستین رونالدو بشم پدر ومادرم سد راه موفقیت من شدند ودر پی در میون گذاشتن این مقوله با همسر نازنین راضی شدیم حضرت آقا فوتبال هم بره.از استخر هم که به هیچ وجه من الوجوه دست نمی کشه اینم از این.

و کلاس زبان هم که پای ثابت ۳۶۵روز ساله.دیگه خودتون قضاوت کنید که ۲۴ ساعت چه خبره؟؟؟!!!!

البته تمام این کلاسها منجر به یک رفت وآمد و پیاده روی حسابی برای بنده شده چون همه کلاسهاش سرویس نداره.دوچرخه سواری واین حرفها هم که براهه .

واز بزرگترین مزیت کلاس رفتن گل پسر در تابستون اینه که وقتش رو پای تلویزیون وبرنامه های آبدوغ خیاری صدا وسیما نمی گذرونه .وهمچنان به خاطر فعالیت هاش شب ساعت ۹:۳۰خوابه وبرنامه هاش به  هم نخورده.

من اصلا دوست نداشتم سرش انقدر شلوغ بشه ولی نمی دونم چه طور این طور شد؟؟

 ولی خودش که راضیه وتازه حس می کنم بهش خیلی هم خوش میگذره .     

 

     

پنجشنبه 25 تیر1388 |

 
جشن الفبا

 

                              متین

اون روزی که تو جلسه ی انجمن اسم جشن الفبا برای اولین بار به گوشم خوردکلی تعجب کردم وگفتم مگه جزو واجبات وحتما باید جشن گرفته بشه٬اونموقع بود که چند تاازخانمهاگفتن:رسمه دیگه هرسال میگیرن.

ومن فهمیدم که این کلمه رسم به کلاس اول هم رفته واز محصور ماندن در مراسم اجتماعی ارتقا سطح گرفته وبه مدرسه راه پیدا کرده.از اون به بعد بود که طی دو صد جلسه با مادران گرامی روند برگزاری وتاریخ جشن مشخص شد وروز۳۰اردیبهشت ماه قرارگرفت.

حالابرسیم به تدارکات جشن که هرطرفشو می خواستیم جمع کنیم طرف دیگه به لطف عده ای از والدین کش می اومد ومن گاهی همچنان مبهوت اندرتفاسیر عده ای که دست بردار از شلوغ پلوغ کردن موضوعات نبودند وماجرارو زیادی جدی ودر حد جشنواره قلمدادکرده بودند.پس از شور ومشورت های بسیار قرار شد لوح تشویقی به انضمام یک عکس با ژست فارغ التحصیلی تهیه بشه ودرکنارش جوایزی در خور شان کلاس اولی های محترم که عده ای از مادرهاشون فکرمیکردن شق القمری صورت گرفته وفرزندان عزیزشون الفبای فارسی رو فراگرفتن همچنین سفارش کیک وآبمیوه وبستنی وکرانچی وبادکنک وفیلمبرداری رو هم به لیست بالا اضافه نمودیم.  

                                                                                                    اول دبستان توحید

در کل جشن خوبی برگزارشد وهمچنان با نارضایتی متداوم گروهی ما سال تحصیلی ۷۸-۸۸رو به اتمام رسوندیم وگل پسرهای کلاس اولی گام در راه فراگیری علم ودانش نهادند و ما با قلبی سرشار از آرزو های رنگی ووقشنگ براشون از ته دل دعا کردیم که همیشه سربلند ومایه افتخار باشند.متین شعر زیبایی رو که سرکار خانم طهماسبی براش فرستاده بود رو توی جشن خوند:

معلم خوب ما
          یادم دادی الفبا
                  گفتی که باش دانا
                         دانا و هم توانا
                             امروز شاد شادم
                                   زیرا که باسوادم
                                       آموخته ام الفبا
                                             سی و دو حرف زیبا
                                                   امروز می توانم
                                                          کتاب ها را بخوانم
                                                                کودک دانا منم
                                                                       خوب و توانا منم
                                                                              به لطف آموزگار
                                                                                  هشیار و بینا منم
                                                                                          روز جشن الفبا
                                                                                           مبارک است برما

کلاس اول

حالا که کلاس اولی سال تحصیلی رو به پایان برده احساس میکنم که مامانی هستم با کوله باری از تجربیات کلاس اولی که فکرنکنید راحت به دست اومده ها.

پی نوشت:امروز کلاس اولی گل من کارنامش رو گرفت انقدر ذوق کرده بود وهی چپ وراست واسه خودش نوشابه باز می کرد که مامان من ۳۶۰ گرفتم وببین ممتاز شدم تازه ۴۰ هم گرفتم.

                                 کارنامه 

شنبه 16 خرداد1388 |

 
معما؟؟؟؟

                            معما

۱-در سال ۱۳۶۹پدر و پسری به ترتیب ۴۷ و ۱۲سال سن داشتند. در چه سالی سن پدر۶برابر سن پسرخواهدبود؟


۲-در یک مجلس مهمانی ،مهمانان در دو اتاق جداگانه نشسته اند.اگر از اتاق اول یک نفر به اتاق دوم  برود،تعداد افراد دو اتاق با هم برابر می شود؛ولی اگر از اتاق دوم یک نفر به اتاق اول برود،تعداد افراد اتاق اول،۳برابر اتاق دوم می شود.فکر می کنید در هر اتاق چند نفر نشسته اند؟


۳-کشف سن دوستان

برای یافتن سن  دوستانتان از این روش استفاده کنید:

۱- از دوست خود بخواهید تا سن خود را دوبرابر کند و ۵ تا به آن اضافه کند.

۲-عدد به دست آمده  را در عدد ۵ ضرب کند و نتیجه  را به شما بگوید.

۳-شما نخستین رقم آن عدد را که حتماً ۵ است از آن عدد حذف کنید.

۴- از عدد باقی مانده ۲ تا کم کنید تا سن دوست خود را پیدا کنید.

مثلاً سن دوستتان۱۲ سال است.او۱۲را  ضربدر۲ می کند، می شود ۲۴ ، به اضافه ی ۵ میکند،میشود:۲۹، ۲۹راضربدر۵ می کند، می شود:۱۴۵ . دوستتان عدد ۱۴۵ را به شما می گوید.۵ را بردارید می ماند۱۴ از ۱۴ دوتا کم کنید می شود۱۲ که سن دوست شماست.


۴-به دوستتان بگویید روی یک صفحه کاغذ این عملیات ریاضی را انجام دهد:

۱-یک عدد به دلخواه روی کاغذ بنویسد.

۲-عدد۱۰ را به آن عدد اضافه کند.

۳-حاصل را در عدد ۲ ضرب کند.

۴-نتیجه را با عدد۱۰۰ جمع نماید.

۵- حاصل را بر عدد۲تقسیم نماید.

۶- عدد اولیه را که خودش انتخاب کرده بود، از این عدد کم کند.

حالا شما خیلی راحت  به او می گویید که عدد باقی مانده ۶۰ است.خودتان این بازی را چندبار تمرین کنید و بعد آن را از دوستان خود بخواهید.عدد باقی مانده همیشه ۶۰ است.


۵-روزی یک شعبده باز از توانایی خودش برای ماندن زیر آب داد سخن می داد و می گفت قادر است نفسش را ۶دقیقه زیر آب نگه دارد.پسرکی که آنجا حاضر بود گفت:«این که چیزی نیست، من می توانم بدون استفاده از هر نوع وسیله ی کمکی ۱۰ دقیقه زیر آب بمانم.شعبده باز به اوگفت که اگر بتواند این کار را انجام دهد، ده هزار دلار به اوپاداش خواهدداد.پسرک ادعایش را ثابت کرد و جایزه  را برد.اما او چگونه موفق به این کار شد؟

جواب:- پسرک لیوانی را از آب پرکرد و آن را ۱۰دقیقه روی سرش نگه داشت!


 ۶-آن چیست که با یک گوشه نشستن می تواند دور دنیا را بگردد؟

جواب:تمبرپست

 همگی برگرفته ازوبلاگ ترانه های کودکان 

 

پنجشنبه 7 خرداد1388 |

 
خاطرات فراموش شده ی من!

حال آقاپسرگل پسری بالاخره بهتر شد وبه مدرسه رفت.از حال وهوای مدرسه خیلی دور افتاده بود وشدیدا احساس میکرد در تعطیلات به سر میبره ولی خیلی زود بازحمات آموزگارش دوباره شد همون متین زینالی که حرف نداره.

چند شب پیش وقتی که خوابیده بود دستاش رو تو دستم گرفته بودم واندازه ی انگشتاش رو با انگشتم ودستم مقایسه می کردم پسر عزیزمون خیلی بزرگ شده وچشمان من در پیچ وتاب گذرروزگار به قد کشیدن ورشدکردنش یه جورایی عادت کرده و باعث شده که ذهن من روزهای سخت گذشته رو در دالانهای بایگانیش پنهان کنه.روزهای سختی که الان که دارم بهشون فکرمیکنم لحظه لحظش ازجلوی چشام عبورمیکنن.

اولین روزهای پاگذاشتن متین نازنینم به دنیا بود بعداز۹ماه انتظاروتحمل شرایط طاقت فرسای روحی وجسمی نازنین هدیه ام رو درآغوش داشتم وازداشتنش وفشردنش در آغوشم احساس آرامش میکردم وجسته وگریخته هنگام استراحت نوجوانی پسر کوچولومون رو تصور میکردم که چقدر قوی وموفق شده ومن وهوشنگ از داشتنش احساس غروروسربلندی میکنیم.واز چشیدن شهد این تصورات کامم شیرین وجسسمم قوی ترمیشد.

روز هفتمی بودکه ازتولدت می گذشت نازنینم دیدم که صورتت به زردی گراییده ومثل روزهای پیش سرحال نیستی زود رفتیم دکتروبعدآزمایشگاه ونتیجه ی آزمایش که بیلی روبین بالای خونت رو با اخطار  نشون میداد ومن حس میکردم که تو هر لحظه داری بی رمق تر میشی سریع به بیمارستان رفتیم وآقای دکتر فوق تخصصی که در بیمارستان تو رو ویزیت کرد با دیدن مقدار بیلی روبین تو برگه آزمایشگاه در کمال بی رحمی به من که تازه تازه داشتم توان از دست رفتم رو با نیروی در آغوش گرفتن توبه دست می آوردم گفت که :خانوم مغز بچتون با این بیلی روبین ۱۰۰٪آسیب دیده وبه احتمال زیاددچارفلجی...

باباهوشنگ طاقت نیاورد وچون ایستاده بود اول عقب عقب رفت وبعد یهو روی زمین نشست وناباورانه توی چشمای من نگاه کرد ومن در حالی که احساس میکردم صدای شکسته شدن دلم رو شنیدم با چشمانی که حلقه ی اشک بود به دکتر نگاه کردم ومثل آدمهای طلسم شده گفتم :

-دکتر پسرمن خیلی قویه وخداکمکش میکنه.

بعد رو به باباگفتم: هوشنگ بچه ی من خیلی قویه اون حالش خوب خوب بود.من مطمئنم که چیزیش نمیشه.

وبه تمام حرفهایی که میزدم ایمان داشتم وحتی به اندازه ی کسرکوچکی اززمان هم حرف دکتر رو باور نکردم.

دکترهم درحالی که مشغول نوشتن بود گفت:به هرحال باید کل خون بدن رو تعویض کنیم وهرچه سریعتر چون تا حالاهم خیلی دیرشده.

ودستوربستری کوچولوی عزیزم رو دادوتو توی بیمارستان فوق تخصصی تهران بخش نوزادان بستری شدی.

 وقتی داشتم لباساتو درمیاوردم تا به خانوم پرستاربسپرمت قطره های اشکم دونه دونه روی تن وبدن لطیفتر ازبرگ گلت می ریخت ومن مکررتکرار میکردم:

-نگران نیستم مامان میدونم که تو قهرمان کوچولوی منی ٬خیلی زودخوب شو تابرگردیم خونه.

وتوباچشمای قشنگ ولی بیحال وبی رمقت فقط نگام می کردی انگارحتی توان گریه هم نداشتی.

تورو توی انکوباتور گذاشتن ومن رو پشت در بخش چون فضا استریل بود وما حق ورود نداشتیم.فقط هر ۳ساعت یه بارتایم شیربود که می تونستم ببینمت.

لباسهات رو دادم مامانی ببره خونه ولی بلوز کوچولوت رو توی جیب پالتوم قایم کردم.میدونی مامان ٬بوی تورو میداد.وقتی نگاش میکردم وبوش میکردم یه ذره دل تنگم آروم می گرفت.

خون از سازمان انتقال خون رسید ودکترها مشغول تعویض اولین واحد شدند ومن درتمام این لحظه ها ایمان کامل داشتم که تو خوب خوب میشی وهمه ی حرفهاودلایل دکتر در مورد تو صدق نمی کنه.

کاش می تونستم به کمک کلمات کمی از بزرگی واون نیرویی که توی قلبم بود رو بیان کنم نمی دونم شاید به همین حس میگن مادر بودن.

واحد اول رو تعویض کردند وبعد آزمایش کردن از ۳۵ به ۱۸ کاهش پیدا کرده بود دکتربه ما گفت که خوشبختانه نتیجه خیلی خوب بوده وبا این کاهش دیگه واحد دوم رو تعویض نمی کنه وگل مارو به انکوباتور میسپره تا زمان کمکش کنه ومنتظر بشیم تا بیلی روبین به حد مجاز برسه.

لحظه ها پشت سرهم سپری میشد ومن وباباکنار هم توی لابی بیمارستان سختی این لحظه ها رو به عشق دوباره در آغوش گرفتن تووبوکردنت تحمل میکردیم.

تا اینکه بعد از۸روزحال ستاره ی ما خوب شد ودوباره سرحال به آسمون زندگیمون برگشت.

موقع ترخیص دکتر به من گفت :خانوم پسرتون واقعا خیلی قوی بود وخیلی خوب مقاومت کرد٬ولی شما باید به چند نکته توجه داشته باشید یکی اینکه به احتمال خیلی زیاد شنوایی پسرتون مشکل پیدا کرده وباید تو سن ۲سالگی این موضوع رو تست کنید ودیگه اینکه یه اسکن مغز انجام بدید تا اگه ضایعه ای هست مشخص بشه وبا مشاهده هرگونه مشکل حرکتی وگفتاری به پزشک مراجعه کنید.

من با اعتمادرو به دکتر کردم وگفتم :خیالتون راحت اون خوبه ومن میدونم که مشکلی نخواهد بود.

انقدر اعتمادبه نفس وبه گفتم داشتم که خودم هم از به خاطر آوردن ژستم خندم میگیره واحساس میکنم حتی اون لحظه در مقابل دنیا هم وامیستادم.

 یه وقتهایی کابوس این تصورات وحرفهای دکتر می آمدسراغم ولی سریع از ذهنم دورشون میکردم وهیچ وقت هم نه به فکر سی-تی-اسکن ونه ادیومتری افتادم.  

اون موقع تو ساوه زندگی می کردیم ودیگه من تهران نموندم وهمراه بابا هوشنگ ۳تایی برگشتیم خونه.

دوست داشتم فقط خودمون باشیم تا تلافی این ایام دلتنگی رو در بیارم می خواستم به دور از هیاهوی مهمان ومهمان داری فقط تو بغل من وبابا باشی تا وجود کوچولوت این زمان دوری رو هرچه زودتر فراموش کنه وسکوت فضای خونه با صدای قشنگ گریه هاوخنده های تو جاش رو به یه فضای پرانرژی وپربرکت بده.

اون موقع بهمن ماه بود وعید زیبا پیش رو.همه چیز برای ما رنگ جدیدی گرفته بود.

ولی مامان زندگی همونقدر که زیبا وقشنگه یه موقعهایی سختیها وایام طاقت فرسایی هم به آدم تحمیل میکنه وما باید همیشه با ایمان وقدرت دوام بیاریم ومطمئن باشیم که خدا همیشه به ما کمک میکنه وحامی ویاورماست.

تو ۳ماهگیتconnie_mama.gif متوجه واکنش های آلرژیک شدید تو شدیم به طوریکه خیلی شدید دچار تهوع میشدی وقتی به دکتر امین مقدسی تو ساوه مراجعه کردیم (ایشون پزشک بسیار خوبی بود)تشخیص داد که تو آنزیم هضم لاکتوز رو نداری وباید به جای شیر خشک های گاو از شیرهای گیاهی استفاده کنی.یادمه اسم اون شیرنوتریلون بود وخیلی کمیاب وما با کلی منت این شیر رو پیدامیکردیم.

تو۵  ماهگیتconnie_mama.gif دچار تهوع های عجیب وغریب میشدی واون موقع بود که فهمیدیم مشکل ریفلاکس معده به مری هم به لیست تعجباتمون اضافه شده.ودکتر گفت که باید خیلی مواظب تهوع هاباشیم چون باعث انسدادمری میشه وممکنه کاربه جراحی و...بکشه .اون موقع دارویی که برای رفع این مورد توایران استفاده میشد توی اروپاممنوع شده بود چون عوارض قلبی ایجاد میکرد ولی شرایط تو شوخی بردارنبود ودکترمجبوربه تجویز این دارو بود ومابرای کنترل این مورد هرچند وقت یکباربه دکتر متخصص قلب مراجعه می کردیم ولی قهرمان کوچولوی من تو بعد از ۹ماه استفاده دارو حالت بهترشد.

حالا تو یه پسر کوچولو بودی که قهرمانانه مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشته بودی ولی خوردن رو زیاد دوست نداشتی یه جورایی مثل همین حالا که ۸ سالته وهنوز هم زیاد خوردن رو دوست نداری جوریکه همیشه توکابینت ویخچال وروی میز خوردنیهای مختلف وجودداره و تو عزیز دلم همیشه بی تفاوت از کنارشون میگذری.

این عدم علاقه ی تو به خوردن باعث شد که خوب وزن نگیری ٬ولی تو پاره ی جون من بودی وقهرمان کوچولوی من مامان پس من باید بهت کمک میکردم.یادمه برای جبران این ضعف همیشه دنبال غذاهای مقوی برات بودم.انقدرازقصاب محلمون پاچه وقلم خریده بودم که بنده ی خدا فکرمیکردماسگ داریم .

پاچه ها وقلم ها رو می جوشوندم وبا آبشون رو صاف می کردم وهمه ی غذاهات رو با اون درست می کردم.توهم که دیگه یواش یواش شروع به راه رفتن کرده بودی وهرروزشیطون تروشیرین ترازروزقبل میشدی.درهرفرصتی پای اینترنت بودم تا اطلاعات تازه به دست بیارم وخودم گلیمم رو از آب بیرون بکشم چون ما تو ساوه تنها بودیم ونبودن بابایی ومریضی خاله زهره به مامانی اجازه نمی دادزیاد به ما سربزنه ومن هم دلم نمی اومد مامانی ومامان بزرگ رو خیلی با مشکلاتم درگیر کنم چون راهشون دوربود گرچه خیلی مهربون هستن ودلشون مثل دریا بزرگ.

همزمان با این فرازونشیب ها توچندتا مقاله خوندم که افرادی که قابلیت هضم لاکتوزرو ندارن اگه در کودکی آرام آرام با روزی یه قاشق چایخوری شیر بهشون داده بشه یواش یواش ممکنه این آنزیم توبدن تشکیل بشه ومن هم شروع کردم به این کار وتو قهرمان کوچولو پابه پای مامان مبارزه میکردی برای قوی ترشدن به طوریکه بعداز حدود ۴ماه گرچه نمی تونستی یک لیوان شیر رو بخوری ولی همون میزان رو به صورت فرنی می تونستی تحمل کنی ومن فرنی با عسل یا خرما برات درست میکردم یادمه هیچوقت برای فرنیت شکر نمی ریختم چون تو دنیای مامانی خودم فکرمی کردم شکر در مقابل عسل هیچ امتیازی نمیگره.به خاطر میارم که همیشه یا در حال پختن فرنی بودم یا سرد کردن فرنی چون تقریبا روزی یه لیتر شیر رو به صورت فرنی میخوردی ولی در تعدادوعده های زیاد وبا حجم کم ومن اصرار داشتم که همیشه تازه برات درست کنمconnie_feedbaby.gif

پسرم تمام این خاطرات رو به دست فراموشی سپرده بودم وهیچوقت به ایام تلخ وسخت فکر نمی کنم. همیشه برای تو لحظاتی زیبا آرزو می کنم.گذشته مال گذشتن است وایام پیش رو خیلی زود به گذشته ملحق میشن پس عزیزترازجانم همیشه به فکرساختن وداشتن آینده ی خوب باشیم تا وقتی به گذشته فکرمیکنیم از مرورش لذت ببریم. 

 کم کم بزرگ شدی عزیزم انقدر بزرگ وقوی وقد بلند که الان که ۸سالته با قد ۱۳۲سانتی متر از مامان ۳۰ سانت کوتاهتری ووقتی امسال به کلاس اول رفتی یه حسی شیرین تمام وجودم رو گرفته بود که نازنینم پا در اول راهی میذاره که براش دانش وآگاهی به ارمغان میاره.وقتی مداد به دست تمرین نوشتن میکردی وقتی کمکت میکردم جمعهاوتفریقهای تک رقمی رو یاد بگیری وتمرین میکردی با این باور نگات میکردم که روزی به دنبال اطلاعات وعلمی خواهی بود  که از دایره ی دانسته های مامان خیلی فراتر خواهد بودومن روزی از تو چیزهای زیادی خواهم آموخت.

 امیدوارم لیاقت کلمه ی مامان رو داشته باشم وهمراه بابا بتونم برای تو آینده ای زیبا بسازم.

نمی دونم کی میتونی خودت این پست رو بخونی.همیشه دوستت دارم.

                                                                                                        مامان

دوشنبه 28 اردیبهشت1388 |

 


بازهم موی مرا مامانم شانه زده
برروی گونه ی من بوسه دردانه زده
پدرم باز مرامی سپاردبه خدا
می کشدبرسرمن دست پرمهرش را
روی لبهای همه خنده مهمان شده است
موقع رفتن من به دبستان شده است



خاطرات کلاس دوم
دانستنیها
خاطرات کلاس اول
معما

 

 

 

 

ملاقات با سیروس نوع A
باز آمد بوی ماه مدرسه 2
معرفی عجایب 7گانه امروز دنیا
تصاویری زیبا از فضا...
10 نقطه ی عجیب دنیا...
چیستان
تابستان 88...
جشن الفبا
معما؟؟؟؟
خاطرات فراموش شده ی من!

 

 

RSS 2.0