|
حال آقاپسرگل پسری بالاخره بهتر شد وبه مدرسه رفت .از حال وهوای مدرسه خیلی دور افتاده بود وشدیدا احساس میکرد در تعطیلات به سر میبره ولی خیلی زود بازحمات آموزگارش دوباره شد همون متین زینالی که حرف نداره .
چند شب پیش وقتی که خوابیده بود دستاش رو تو دستم گرفته بودم واندازه ی انگشتاش رو با انگشتم ودستم مقایسه می کردم پسر عزیزمون خیلی بزرگ شده وچشمان من در پیچ وتاب گذرروزگار به قد کشیدن ورشدکردنش یه جورایی عادت کرده و باعث شده که ذهن من روزهای سخت گذشته رو در دالانهای بایگانیش پنهان کنه.روزهای سختی که الان که دارم بهشون فکرمیکنم لحظه لحظش ازجلوی چشام عبورمیکنن.
اولین روزهای پاگذاشتن متین نازنینم به دنیا بود بعداز۹ماه انتظاروتحمل شرایط طاقت فرسای روحی وجسمی نازنین هدیه ام رو درآغوش داشتم وازداشتنش وفشردنش در آغوشم احساس آرامش میکردم وجسته وگریخته هنگام استراحت نوجوانی پسر کوچولومون رو تصور میکردم که چقدر قوی وموفق شده ومن وهوشنگ از داشتنش احساس غروروسربلندی میکنیم.واز چشیدن شهد این تصورات کامم شیرین وجسسمم قوی ترمیشد.
روز هفتمی بودکه ازتولدت می گذشت نازنینم دیدم که صورتت به زردی گراییده ومثل روزهای پیش سرحال نیستی زود رفتیم دکتروبعدآزمایشگاه ونتیجه ی آزمایش که بیلی روبین بالای خونت رو با اخطار نشون میداد ومن حس میکردم که تو هر لحظه داری بی رمق تر میشی سریع به بیمارستان رفتیم وآقای دکتر فوق تخصصی که در بیمارستان تو رو ویزیت کرد با دیدن مقدار بیلی روبین تو برگه آزمایشگاه در کمال بی رحمی به من که تازه تازه داشتم توان از دست رفتم رو با نیروی در آغوش گرفتن توبه دست می آوردم گفت که :خانوم مغز بچتون با این بیلی روبین ۱۰۰٪آسیب دیده وبه احتمال زیاددچارفلجی...
باباهوشنگ طاقت نیاورد وچون ایستاده بود اول عقب عقب رفت وبعد یهو روی زمین نشست وناباورانه توی چشمای من نگاه کرد ومن در حالی که احساس میکردم صدای شکسته شدن دلم رو شنیدم با چشمانی که حلقه ی اشک بود به دکتر نگاه کردم ومثل آدمهای طلسم شده گفتم :
-دکتر پسرمن خیلی قویه وخداکمکش میکنه.
بعد رو به باباگفتم: هوشنگ بچه ی من خیلی قویه اون حالش خوب خوب بود.من مطمئنم که چیزیش نمیشه.
وبه تمام حرفهایی که میزدم ایمان داشتم وحتی به اندازه ی کسرکوچکی اززمان هم حرف دکتر رو باور نکردم.
دکترهم درحالی که مشغول نوشتن بود گفت :به هرحال باید کل خون بدن رو تعویض کنیم وهرچه سریعتر چون تا حالاهم خیلی دیرشده.
ودستوربستری کوچولوی عزیزم رو دادوتو توی بیمارستان فوق تخصصی تهران بخش نوزادان بستری شدی.
وقتی داشتم لباساتو درمیاوردم تا به خانوم پرستاربسپرمت قطره های اشکم دونه دونه روی تن وبدن لطیفتر ازبرگ گلت می ریخت ومن مکررتکرار میکردم:
-نگران نیستم مامان میدونم که تو قهرمان کوچولوی منی ٬خیلی زودخوب شو تابرگردیم خونه .
وتوباچشمای قشنگ ولی بیحال وبی رمقت فقط نگام می کردی انگارحتی توان گریه هم نداشتی.
تورو توی انکوباتور گذاشتن ومن رو پشت در بخش چون فضا استریل بود وما حق ورود نداشتیم.فقط هر ۳ساعت یه بارتایم شیربود که می تونستم ببینمت.
لباسهات رو دادم مامانی ببره خونه ولی بلوز کوچولوت رو توی جیب پالتوم قایم کردم.میدونی مامان ٬بوی تورو میداد.وقتی نگاش میکردم وبوش میکردم یه ذره دل تنگم آروم می گرفت.
خون از سازمان انتقال خون رسید ودکترها مشغول تعویض اولین واحد شدند ومن درتمام این لحظه ها ایمان کامل داشتم که تو خوب خوب میشی وهمه ی حرفهاودلایل دکتر در مورد تو صدق نمی کنه.
کاش می تونستم به کمک کلمات کمی از بزرگی واون نیرویی که توی قلبم بود رو بیان کنم نمی دونم شاید به همین حس میگن مادر بودن.
واحد اول رو تعویض کردند وبعد آزمایش کردن از ۳۵ به ۱۸ کاهش پیدا کرده بود دکتربه ما گفت که خوشبختانه نتیجه خیلی خوب بوده وبا این کاهش دیگه واحد دوم رو تعویض نمی کنه وگل مارو به انکوباتور میسپره تا زمان کمکش کنه ومنتظر بشیم تا بیلی روبین به حد مجاز برسه.
لحظه ها پشت سرهم سپری میشد ومن وباباکنار هم توی لابی بیمارستان سختی این لحظه ها رو به عشق دوباره در آغوش گرفتن تووبوکردنت تحمل میکردیم.
تا اینکه بعد از۸روزحال ستاره ی ما خوب شد ودوباره سرحال به آسمون زندگیمون برگشت .
موقع ترخیص دکتر به من گفت :خانوم پسرتون واقعا خیلی قوی بود وخیلی خوب مقاومت کرد٬ولی شما باید به چند نکته توجه داشته باشید یکی اینکه به احتمال خیلی زیاد شنوایی پسرتون مشکل پیدا کرده وباید تو سن ۲سالگی این موضوع رو تست کنید ودیگه اینکه یه اسکن مغز انجام بدید تا اگه ضایعه ای هست مشخص بشه وبا مشاهده هرگونه مشکل حرکتی وگفتاری به پزشک مراجعه کنید.
من با اعتمادرو به دکتر کردم وگفتم :خیالتون راحت اون خوبه ومن میدونم که مشکلی نخواهد بود.
انقدر اعتمادبه نفس وبه گفتم داشتم که خودم هم از به خاطر آوردن ژستم خندم میگیره واحساس میکنم حتی اون لحظه در مقابل دنیا هم وامیستادم.
یه وقتهایی کابوس این تصورات وحرفهای دکتر می آمدسراغم ولی سریع از ذهنم دورشون میکردم وهیچ وقت هم نه به فکر سی-تی-اسکن ونه ادیومتری افتادم.
اون موقع تو ساوه زندگی می کردیم ودیگه من تهران نموندم وهمراه بابا هوشنگ ۳تایی برگشتیم خونه.
دوست داشتم فقط خودمون باشیم تا تلافی این ایام دلتنگی رو در بیارم می خواستم به دور از هیاهوی مهمان ومهمان داری فقط تو بغل من وبابا باشی تا وجود کوچولوت این زمان دوری رو هرچه زودتر فراموش کنه وسکوت فضای خونه با صدای قشنگ گریه هاوخنده های تو جاش رو به یه فضای پرانرژی وپربرکت بده.
اون موقع بهمن ماه بود وعید زیبا پیش رو.همه چیز برای ما رنگ جدیدی گرفته بود.
ولی مامان زندگی همونقدر که زیبا وقشنگه یه موقعهایی سختیها وایام طاقت فرسایی هم به آدم تحمیل میکنه وما باید همیشه با ایمان وقدرت دوام بیاریم ومطمئن باشیم که خدا همیشه به ما کمک میکنه وحامی ویاورماست.
تو ۳ماهگیت متوجه واکنش های آلرژیک شدید تو شدیم به طوریکه خیلی شدید دچار تهوع میشدی وقتی به دکتر امین مقدسی تو ساوه مراجعه کردیم (ایشون پزشک بسیار خوبی بود)تشخیص داد که تو آنزیم هضم لاکتوز رو نداری وباید به جای شیر خشک های گاو از شیرهای گیاهی استفاده کنی.یادمه اسم اون شیرنوتریلون بود وخیلی کمیاب وما با کلی منت این شیر رو پیدامیکردیم.
تو۵ ماهگیت دچار تهوع های عجیب وغریب میشدی واون موقع بود که فهمیدیم مشکل ریفلاکس معده به مری هم به لیست تعجباتمون اضافه شده.ودکتر گفت که باید خیلی مواظب تهوع هاباشیم چون باعث انسدادمری میشه وممکنه کاربه جراحی و...بکشه .اون موقع دارویی که برای رفع این مورد توایران استفاده میشد توی اروپاممنوع شده بود چون عوارض قلبی ایجاد میکرد ولی شرایط تو شوخی بردارنبود ودکترمجبوربه تجویز این دارو بود ومابرای کنترل این مورد هرچند وقت یکباربه دکتر متخصص قلب مراجعه می کردیم ولی قهرمان کوچولوی من تو بعد از ۹ماه استفاده دارو حالت بهترشد.
حالا تو یه پسر کوچولو بودی که قهرمانانه مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشته بودی ولی خوردن رو زیاد دوست نداشتی یه جورایی مثل همین حالا که ۸ سالته وهنوز هم زیاد خوردن رو دوست نداری جوریکه همیشه توکابینت ویخچال وروی میز خوردنیهای مختلف وجودداره و تو عزیز دلم همیشه بی تفاوت از کنارشون میگذری.
این عدم علاقه ی تو به خوردن باعث شد که خوب وزن نگیری ٬ولی تو پاره ی جون من بودی وقهرمان کوچولوی من مامان پس من باید بهت کمک میکردم.یادمه برای جبران این ضعف همیشه دنبال غذاهای مقوی برات بودم.انقدرازقصاب محلمون پاچه وقلم خریده بودم که بنده ی خدا فکرمیکردماسگ داریم .
پاچه ها وقلم ها رو می جوشوندم وبا آبشون رو صاف می کردم وهمه ی غذاهات رو با اون درست می کردم.توهم که دیگه یواش یواش شروع به راه رفتن کرده بودی وهرروزشیطون تروشیرین ترازروزقبل میشدی.درهرفرصتی پای اینترنت بودم تا اطلاعات تازه به دست بیارم وخودم گلیمم رو از آب بیرون بکشم چون ما تو ساوه تنها بودیم ونبودن بابایی ومریضی خاله زهره به مامانی اجازه نمی دادزیاد به ما سربزنه ومن هم دلم نمی اومد مامانی ومامان بزرگ رو خیلی با مشکلاتم درگیر کنم چون راهشون دوربود گرچه خیلی مهربون هستن ودلشون مثل دریا بزرگ.
همزمان با این فرازونشیب ها توچندتا مقاله خوندم که افرادی که قابلیت هضم لاکتوزرو ندارن اگه در کودکی آرام آرام با روزی یه قاشق چایخوری شیر بهشون داده بشه یواش یواش ممکنه این آنزیم توبدن تشکیل بشه ومن هم شروع کردم به این کار وتو قهرمان کوچولو پابه پای مامان مبارزه میکردی برای قوی ترشدن به طوریکه بعداز حدود ۴ماه گرچه نمی تونستی یک لیوان شیر رو بخوری ولی همون میزان رو به صورت فرنی می تونستی تحمل کنی ومن فرنی با عسل یا خرما برات درست میکردم یادمه هیچوقت برای فرنیت شکر نمی ریختم چون تو دنیای مامانی خودم فکرمی کردم شکر در مقابل عسل هیچ امتیازی نمیگره.به خاطر میارم که همیشه یا در حال پختن فرنی بودم یا سرد کردن فرنی چون تقریبا روزی یه لیتر شیر رو به صورت فرنی میخوردی ولی در تعدادوعده های زیاد وبا حجم کم ومن اصرار داشتم که همیشه تازه برات درست کنم .
پسرم تمام این خاطرات رو به دست فراموشی سپرده بودم وهیچوقت به ایام تلخ وسخت فکر نمی کنم. همیشه برای تو لحظاتی زیبا آرزو می کنم.گذشته مال گذشتن است وایام پیش رو خیلی زود به گذشته ملحق میشن پس عزیزترازجانم همیشه به فکرساختن وداشتن آینده ی خوب باشیم تا وقتی به گذشته فکرمیکنیم از مرورش لذت ببریم.
کم کم بزرگ شدی عزیزم انقدر بزرگ وقوی وقد بلند که الان که ۸سالته با قد ۱۳۲سانتی متر از مامان ۳۰ سانت کوتاهتری ووقتی امسال به کلاس اول رفتی یه حسی شیرین تمام وجودم رو گرفته بود که نازنینم پا در اول راهی میذاره که براش دانش وآگاهی به ارمغان میاره.وقتی مداد به دست تمرین نوشتن میکردی وقتی کمکت میکردم جمعهاوتفریقهای تک رقمی رو یاد بگیری وتمرین میکردی با این باور نگات میکردم که روزی به دنبال اطلاعات وعلمی خواهی بود که از دایره ی دانسته های مامان خیلی فراتر خواهد بودومن روزی از تو چیزهای زیادی خواهم آموخت.
امیدوارم لیاقت کلمه ی مامان رو داشته باشم وهمراه بابا بتونم برای تو آینده ای زیبا بسازم.
نمی دونم کی میتونی خودت این پست رو بخونی.همیشه دوستت دارم.
مامان |